محمد و طهورامحمد و طهورا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

meta's twins

بدون عنوان

 10 خرداده.برای اولین بار شب رو خوب خوابیدم.صبح یه حالی بودم وبه مامان گفتم سرکار نره.رفتیم اتاق بچه ها رو تمیز کنیم و من عکس از سیسمونی بگیرم.یه احساسایی داشتم اما محل نمی دادم.تا حوالی 1 کارمون طول کشید.نوبت چک آپ داشتم.گفتم قبلش آرایشگاه برم.اما خسته بودم.حموم رفتم و کلی کارامو انجام دادم.انگار آخرین روز باشه.یه دل سیر هندوانه هم  خوردم.و رفتم دکتر.ماما هنوز نیومده بود.نوبت اول رفتم داخل و خانم اصفهانیان شک به زایمان کرد.با دکتر تماس گرفت و دکتر گفت باید معاینه شم.چه قدر درد داشت.درسته .وقتش بود اما چقدر زود تازه تو 36 هفته بودم.تاکید کرد مستقیم برم بیمارستان تا پذیرش شم.گفت احتمال به دنیا اومدنشون هر آنه.اما یه شیطونی کردم.می د...
25 تير 1391

بدون عنوان

سلام.من اومدم.با دو تا نینی خوشگل.البته خیلی وقت میشه.اما وقت نداشتم.چقدر چیز واسه نوشتن دارم.باید از اول بنویسم.
25 تير 1391

بدون عنوان

Honey,I love you.I wish you the best.it break my heart when see you suffer like this.i know you and the way of your living.it hard for you when do a same things every day.you do this for us and we thank you.but pleas understand me for nagging.i feel empty inside when you are not around.please be healthy and happy for us and take care . ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

دوقلوهای خوشگلم نمی دونم بعد از به دنیا اومدنتون زندگی من و بابا چه طور تغییر می کنه.مخصوصا" واسه من.امیدوارم زیاد وابستتون نشم و شما را به خاطره خودتون بخوام نه به خاطر خودم.عاشقتونم.این رو از ته احساس می کنم.شایدم هنوز احساس تملک نمی کنم.ولی شما یه تیکه از وجودمین.این طور نیست.مگه می شه من شما رو دوست نداشته باشم.حرفم چیز دیگست.تصمیم گرفتم تو زندگی فقط به عنوان یه همسر یا مادر زندگی نکنم.می خواهم گاهی فقط یه انسان باشم.یه زن.این طوری شاید راحت تر تنهایی رو تحمل کنم.بابایی قول بهتر شدن اوضاع رو داده.با هم حرف زدیم.تا یه مدت همین منواله.آخه بابایی مسئولیت داره.مثلا"مدیره ها.منم آموزشگاه رو دارم.نی نی ها،بیاین چهارتایی به هم کمک کنیم به امید ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

نی نی فدایی ها پریروز که وسایلتون آماده شد نبودم.چون مجبور شدم برم آموزشگاه.دیروز با عزیز جون و زن دایی رفتیم خونه.بازار شامه اونجا.کمی لباساتون رو جابه جا کردیم. ولی چون ایراد داره و قراره واسه تعمیر بیاد بازم موند.امروز می رم واستون عکس بگیرم.تا بعدا ببینید عزیزجون و بابابزرگ چی واستون       خ ریدن. ...
9 خرداد 1391

بدون عنوان

حداکثر زمانی که می خوابم تا 1 شبه بعدش بیدارم تا 4 صبح.از اون ور 5 بیدار می شم.دیگه از بی خوابی دارم داغون می شم مامانی های من،پس کی میاین.تخت و کمدتون رو آوردن ولی ایراد داره.راضی نیستم.فردا نوبت دکتر دارم.شاید بهم نوبت زایمان رو بگه.منتظر دیدنتونم.دارم ساک بیمارستان رو می بندم. ...
9 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به meta's twins می باشد